![]() |
![]() |
|
| علي فیروزان |
|
درس اول زن نمونه " و خداوند برای کسانی که ایمان آوردند همسر فرعون را مثال زد ، آن گاه که گفت : پروردگارا ، نزد خودت برای من خانه ای در بهشت بساز و مرا از فرعون و عمل (بد) او نجات بده . " سوره ی تحریم / آیه ی 11 فایده ی در این آیه ، این است که هیچ کس جز عملش به او سود نمی رساند و به جُرم دیگری بازخواست نمی گردد و برای اطاعت دیگری (به او ) پاداش داده نمی شود ، هر چند خویشاوند نزدیک و ملازم او باشد . در آیه ی قبلی روشن شد که نزدیکی همسر نوح و همسر لوط به دو پیامبر ، به آن ها سودی نرساند . و در این آیه بیان کرد که کفر فرعون ، به همسرش آن گاه که مؤمن و فرمان بردار خداوند بلند مرتبه و ترسان از کیفرش بود ، سرایت نکرد . بلکه خداوند او را از کیفرش نجات داد و او را بخاطر ایمان و فرمان برداریش وارد بهشت نمود . و سخن او " إذ قالت " یعنی زمانی که همسر فرعون در حالی که خدا را می خواند ، گفت : پروردگارا برای من نزد خودت خانه ای در بهشت بنا ساز و مرا نجات بده – یعنی : و مرا رهایی بخش – از فرعون و عملش – یعنی : مثل عمل بدش – و مرا زا گروه ستمگران – یعنی : آن ها که با کفر خدا به خود ستم کردند و به خاطر آن ، مستحق کیفر ( مجازات ) شدند . از پیامبر (ص) روایت شده که فرمود : از میان زنان جهان ، چهار تن تو را کفایت می کنند : مریم دختر عمران ، آسیه همسر فرعون ، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد (ص) . و روایت شده که فرعون فرمان داد که آسیه به چهار میــخ کشیده شده و بالای سرش سنگ مرمر گذاشته شود تا از گفته اش برگردد و گر نه سنگ بر او انداخته شود . پس خداوند جایگاه او را در بهشت به او نشان داد ، و (او) بهشت را برگزید . پس خداوند جانش را گرفت . وقتی که سنگ انداخته شد ، روی پیکری مرده افتاد . از کتاب " التبیان فی تفسیر القرآن " [1] با اندکی تصرف
درس دوم بلند همتی نویسنده : منفلوطی[2] ( به تحقیق ) یکی از پیشوایان بزرگ از فرزندش سؤال کرد : فرزندم ! در زندگی به دنبال چه هدفی هستی و دوست داری کدامیک از بزرگ مردان باشی ؟ جواب داد : دوست دارم مثل تو باشم . گفت : وای بر تو فرزندم ! مسلماً خود را کوچک و حقیر کرده ای و از همت خود کاستی . فرزندم ! در آغاز زندگی خود را ملزم نمودم که مانند علی بن ابی طالب شوم و پیوسته می کوشم و تلاش می کنم تا به این جایگاهی که می بینی رسیدم و همان طور که می بینی بین من و علی فاصله ی زیادی است ..! بسیاری اوقات مردم بین فروتنی و دون همتی ( خود کوچک بینی ) و بین تکبر و بلند همتی اشتباه می کنند . و فرد خوار و پست را فروتن می انگارند و انسانی که خود را از پستی ها بالا بَرَد و حقیقت جایگاهش ( جایگاه واقعیش ) را بشناسد ، متکبر می نامند ؛ در حالی که فروتنی چیزی جز ادب نیست و تکبر جز بی ادبی . پس انسانی که لبخند زنان با تو روبرو می شود و هنگام صحبت ( تو ) با او به تو گوش می دهد و تبریک گویان با تو دیدار می نماید ، - به گمان آن ها – دون همت نیست ، بلکه بلند همت است . زیرا فروتنی را به بلند همتی خود شایسته تر یافت ، پس فروتنی کرد و ادب را والاتر به جایگاه ( موقعیت ) خود دید ( دریافت ) و با ادب شد . در میان مردم کسی نیازمند تر از جوینده ی علم به بلند همتی نیست . زیرا نیاز مردم به نبوغ او بیش از نیاز آن ها به نبوغ دیگران از صنعت گران و پیشه وران است . آیا جز این است که صنعت گران و صاحبان مشاغل ، یک نیکی از نیکی های اویند ؟ بلکه او دریای پر آبی است که جوی ها و آبگیرها از آن آب بر می دارند . پس ای جوینده ی علم ! بلند همت باش و نباید دیدت به تاریخ بزرگ مردان دیدی باشد که در قلبت ترس و وحشت برانگیزد که کوچک شوی ، همان طور که فرد ترسو در گوش کردن به حکایتی از حکایت های جنگ انجام می دهد . و برحذر باش که نا امیدی بر نیرو و شجاعتت چیره گردد که ( در آن صورت ) مانند یک فرد نا تـوان و ضعیف تسلیم می شوی . ای جوینده ی علم ! تو در رسیدن به هدفت به آفرینشی غیر از آفرینش خود ، فضایی غیر از فضای خود ، آسمان و زمینی غیر از آسمان و زمین خود ، و عقل و ابزاری غیر از عقل و ابزار خود نیاز نداری ؛ اما به نفسی با عزت و همتی عالی نیازمندی .
کلمات و اصطلاحات درس سوم ، ص 19
امتطی : سوار شد ( لا یمتطـي : سوار نمی شود ) أغزر الناس عقلاً : دانا ترین مردم المجد : بزرگی عیناه : دو چشمش نال : رسید ، به دست آورد ( لا ینال : به دست نمی آورد ) الأمر : کار ، وضع ، موضوع ، اتفاق العلی : رفعت ، بزرگی غَدا : شد قدَّم : پیش انداخت بالغیر : به وسیله ی دیگری الحذر : احتیاط المعتبـِر : پند گیرنده ، عبرت آموز لا بدّ : هیچ چاره ای نیست غـَدا بالغیر معتبـِرا : از کار دیگران عبرت گرفت الشهد : عسل العـِـثار : لغزش النحل : زنبور عسل أقالَ : بخشید ، نادیده گرفت ( مجهول : أُقیلَ ) منّـع : محافظت کرد ، باز داشت یُقال : بخشوده می شود ، نادیده گرفته می شود اجتنی : چید الرأي : عقل لا یجتنـﻲ النفع : سود نمی برد عَـثـَرَ : لغزید بَلـَغَ : به دست آمد ( لا یُبلـَغُ : به دست نمی آید . ) دَبـَّرَ : تدبیر کرد السؤل : خواسته ، مقصود العیش : زندگی المؤلمة : درد آور الآراء : (ج رأی ) : فکر ، تدبیر تَمَّ : انجام یافت ( لا یتمّ : انجام نمی پذیرد ) دامَ : دوام یافت ، استمرار پیدا کرد المُنـَی : آرزو الصَّـفـْو : صفا أحزمُ الناس : محتاط ترین مردم الخَـطـْب : گرفتاری الظمأ : تشنگی الخِلال : ( ج الخِـلـّة ) : خوی ، منش مات من ظمإ ٍ : از تشنگی مرد شَــرُفـَتْ خِـلالـُه : دارای منش شرافتمندانه شد . الوِرد : آبشخود ، محل ورود به آبشخور الصدَر : محل خروج
درس سوم چه کسی بر مرکب بزرگواری سوار می شود ؟
1 . کسی که خطر نکند ، بر مرکب بزرگواری سوار نمی شود . و هر که احتیاط کاری را مقـدّم بدارد ، به بلندی و رفعت نمی رسد . 2 . عسل باید زنبوری داشته باشد که از آن دفاع کند . کسی که ضرر( منظور : سختی ) را تحمل نکند ، به سود ( منظور : راحتی ) نمی رسد . 3 . جز با تحمل سختی به مقصود ( و هدف ) نمی توان رسید . و جز با صبر و شکیبایی ، رسیدن به آرزو برای کسی امکان ندارد . 4 . محتاط ترین ( دور اندیش ترین ) مردم کسی است که اگر از تشنگی بمیرد ، تا راه بازگشت را نیابد ، به آبشخور نزدیک نمی شود . 5 . دانا ترین مردم کسی است که اگر دو چشمش مسأله ای ( چیزی ) را ببیند ، از کار دیگران عبرت گیرد . 6 . اگر پا بلغزد ، ممکن است نادیده گرفته شود ، اما لغزش عقل نادیده گرفته نمی شود . ( تحت اللفظی : شاید آن گاه که پا بلغزد ، گفته شود ؛ در حالی که اگر عقل بلغزد ، گفته نشود . ) 7 . هر که زندگی را با عقل و خرد تدبیر کند ، ( این زندگی ) برایش به صورت صاف وزلال ادامه یابد وگرفتاری ها با عذر خواهی به سوی او آیند . 8 . جز جوانی که خوی و رفتارش شریف شود ( کسی ) به رفعت و بلندی نمی رسد ، ( و در این صورت ) روزگار از فرمانش اطاعت کند .
کلمات و اصطلاحات درس چهارم
الثائرة : زن انقلابی مقرّ الحاکم : دارالحکومه لم تُـبق ِ لها : برایش باقی نگذاشت ارْتـَجَفَ : لرزید ، به لرزه افتاد حوادث الدهر : حوادث روزگار حماسة الشباب : شور جوانی نِعاج : (ج نـَعـْجة ) : گوسفند وَیـْلـﻚ : وای بر تو اللبن : شیر ردَّ ُ : جواب داد الصُّـوف : پشم المنصب : مقام لتـُواصِـلَ الحیاة َ : تا زندگی را ادامه دهد . الحُرّاس : ( ج الحارس ) : نگهبان استیقظت : بیدار شد صَرَخَ : فریاد زد مذعورة : وحشت زده أذِنَ لها : به او اجازه داد صُراخ : فریاد مرفوعة الرأس : سربلند افتقد : از دست داد ما بـﻚِ : تو را چه می شود ؟ تـَقـَدَّمَ : پیش آمد ، جلو آمد هازئاً : تمسخر کنان وُجَـهاء : ( ج وجیه ) : سر شناس نام َ : خوابید لا تحزنـﻲ : ناراحت مشو ، غصه مخور نـِمْـتُ : خوابیدم مُـنـْشَغِـل : مشغول است ، سرگرم است أعطوها : به او بدهید أوْصَلَ : رسانـْد یُوصِـلوا : برسانند
درس چهارم پیرزن انقلابی
در اطراف روستا پیرزنی بود که حوادث روزگار جز چهار میش چیزی برایش باقی نگذارد که از آن ها شیر و پشم می گرفت تا به زندگی ادامه دهد . در صبح یکی از روزها ، روستا با فریاد پیرزن که به دلیل دزدی ، چهار میش خود را از دست داده بود ، وحشت زده از خواب بیدار شد . مردم به کلبه اش آمدند تا راه حلی برای این مسأله پیدا کنند . چهار نفر از سرشناسان روستا جلو آمدند در حالی که هر کدام به او می گفتند : مادر ! ناراحت مباش . ما یک میش به جای آن به تو می دهیم . اما پیرزن گفت : فرزندانم ، از لطف شما سپاس گزارم . اما من میش های خود را می خواهم که در پروردنشان زحمت کشیدم و از شما می خواهم تا مرا نزد حاکم ببرید تا در مسأله ی من بنگرد . مردی به او گفت : مسلماً حاکم به تو گوش نمی کند . چون او به اموری بزرگ تر از مسأله ی تو مشغول است . پیرزن از شنیدن این سخن عصبانی شد و گفت : و آیا مسأله ای بزرگ تر از مسأله ی من وجود دارد ؟ نهایتاً ( بالأخره ) روستائیان برای این که پیرزن را به دار الحکومه برسانند ، اتفاق نظر کردند . ذمانی که ( پیرزن ) به دار الحکومه رسید ، به سوی یکی از دربانان جلو رفت و گفت : من می خواهم با حاکم روبرو شوم . مرد با تعجب دهانش را باز کرد و گفت : تو که هستی که با حاکم روبرو شوی ؟ با تندی گفت : من صاحب حقی هستم که از من دزدیده شده . به او گفت : مسلماً حاکم تمام مردم را به حضور نمی پزیرد ، و فقط کسی را می پذیرد که مسأله ی مهمی داشته باشد . پیرزن به لرزه افتاد و گویی حماسه ی جوانی و انقلابی ، باری دیگر به سویش باز گشته است.گفت : وای بر تو ، آیا فکر می کنی مسأله ی من مهم نیست ؟ مرد عصبانی شد و به پیرزن گفت : از این جا برو؛ تو شایستگی دیدار با سرور حاکم مرا نداری . پیرزن با عصبانیت جواب داد : وای بر تو ، اگر دیدار با ستم دیدگان شایسته ی حاکم نیست ، پس حاکم شایستگی این را ندارد که در مقامش باقی بماند . مرد به یکی از نگهبانان اشاره کرد که پیرزن را بیرون بیندازد . اما او ( پیرزن ) فریادی به صورتش زد که به گوش حاکم رسید . پس در مورد مسأله اش پرس و جو کرد ، سپس بعد از آن به او اجازه داد که وارد شود . پس پیرزن با سربلندی وارد شد و حاکم از او پرسید : ای پیرزن ، تو را چه شده است ؟ گفت : من که خواب بودم ، تو چهار میش مرا دزدیدی ! پادشاه با تمسخر به او گفت : تو باید برای میش هایت شب را بیدار می ماندی ، نه این که بخوابی . پیرزن جواب داد : سرورم ! گمان کردم که شما بیدارید ، پس من خوابیدم . در این هنگام پادشاه سرش را پایین انداخت ، سپس رو به یکی از سربازان کرد و گفت : چهار میش به او بدهید . پیرزن خارج شد در حالی که لحظه ی شاد و پیروزی را می گذراند .
کلمات و اصطلاحات درس پنجم الاساتذة : ج استاذ : استاد العارفون : ج العارف ، صاحب نظر الحضارة : تمدن لاسیَّـما : مخصوصاً لولا : اگر نبود صناعة الورق : کاغذ سازی ضاع : تباه شد ، گم شد الأرقام الهندیة : اعداد 1 ، 2 ، 3 ، ... که از هند اقتباس تأخّـر : عقب ماند شده و وارد زبان عربی گردیده است . سَطـَعَ : درخشید هَـذ َّبوها : آن را منقَّح و پاک ساختند عندما : وقتی که أوْجَدَ : به وجود آورد أراد : خواست مبتکِـر : ابتکاری إلقاء : انداختن الإحْصاء العُـشـْري : شمارش اعشاری رِداء الجهل : جامه ی جهالت استعمال : به کار گرفتن أکتاف : ج کتف : شانه ها الإفرِنج : فرنگ ، غرب اتــّجه : روی آورد کامل التکوین : وجود کامل النبراس : چراغ المَآ ثِـر : ج المَأ ثـَرة ، کار سترگ و بزرگ أ ُ سِّـسَ : تأسیس شد المَراصِـد : ج المَـرصَد ، رصدخانه طلیطلة : نام شهری در نزدیکی مادرید پایتخت اسپانیا الأزیاج : ج الزیج ، جدول محاسبه ی چگونگی حرکت نـَقـَلَ : برگرداند ، ترجمه کرد سیارات المُصَنــَّـفات : ج المُصنف ، تألیف ظاهرة الجذب المغناطیسـﻲ : پدیده ی جذب آهن ربایی عندئذ : آن گاه بحوث جلیلة : مطالعات ارزشمند خاطفة : گذرا آراء : ج رأي : نظریه فـﻲ میدان الطب : در عرصه ی پزشکی فترة من الزمن : برهه ای از زمان جرَّبَ : آزمایش کرد ثـبّـَتَ : ثبت کرد ، ثابت کرد المُخـْتـَبَرات : ج المختبر ، آزمایشگاه ثـَبـَّـتوا فـﻲ الماضـﻲ : در گذشته ثابت کردند أنشأ : تأسیس کرد حَسبُـﻚ : کافی است ، تو را بس است صِناعة الصَّـیدلة : صنعت داروسازی الکیمیاء : شیمی درس پنجم مسلمانان استادان تمدن جدید هستند .
مسلمانان حق بزرگی بر تمدن جدید دارند . مورخان غربی علوم جدید اثبات کرده اند که اگر مسلمانان نبودند بیشتر علوم قـدیم تبـاه می شـد و نهضـت جدید اروپا ( یعنی رنسانس ) سال هایی که طول آن را کسی جز خدا نمی داند ، عـقـب می ماند . در زمانی که تمدن مسلمانان در اندلس درخشید یعنی در دو قرن سوم و چهارم هجری ( نهم و دهم میلادی ) ، اروپا غرق در دریای توحش ( و بی فرهنگی ) بود . و زمانی که خواستند لباس نادانی را از شانه هایشان بیندازند ، رو به مسلمانان کردند تا از آنان بیاموزند ، زیرا غیر از آنان چراغی را نیافتند تا از آن برای دانش ها کسب نور کنند . و از سال 1130 میلادی در شهر " طـُلـَیـْطِـلـَة " مدرسه ای برای ترجمه تأسیس شد که مشهورترین تألیفات مسلمانان را از عربی به لاتین منـتقـل نمـود ( برگرداند ) . در این هـنگام غـربی ها تازه فـهمیـدنـد که دنـیـایی غیـر از دنیای عـقب مانده ی آن ها وجود دارد . و اکنون و پس از آن ، باید نگاهی گذرا به دانش هایی بیندازیم که مسلمانان در ان نبوغ یافتند ، سپس آن ها را در شرق و غرب منتشر ساختند . در عرصه ی پزشکی از طریق آزمایش هایی که در آزمایش گاه ها و بیمارستان هایی که احداث نمودند ، تجربه می کردند ، به بررسی بیماری ها و درمان آن ها توجه کردند تا این که مطالب بسیاری به طب قدیم افزودند . و تو را بس که بدانی کتاب " ابوالقاسم زهراوی " که از بیست جلد تشکیل شده ، در مورد پزشکی و جراحی به نام " التصریف لمن عجز عن التألیف " و مشتمل بر بیش از دویست شکل از وسایل و ابزار جراحی است و ترجمه ی این کتاب ، منبع پزشکان در غرب بود . مسلمانان همان کسانی هستند که پایه های داروسازی را بنا نهادند و در این زمینه کتاب ها تألیف کردند . اما شیمی : دانشمندان آگاه اروپا می گویند که مسلمانان پایه های آن را بنا نهادند ، و غربی ها بعضی از ساخته ها و مخصوصاً کاغذ سازی را از آن ها نقل کرده اند . همین طور بیش از پنجاه اسم از اسم های شیمی که مسلمانان آن را وضع کرده بودند ، به زبان خود منتقل کردند ( وارد کردند ) . و در زمینه ی علوم ریاضی : مسلمانان اعداد هندی را گرفتند ، آن را اصلاح کرده و روش مبتکرانه ( ابتکاری ) که شمارش اعشاری بود ، با به کار گرفتن صفر در آن ایجاد کردند ، همان گونه که در این روزگار ما استفاده می شود . اما جبر : مسلماً مسلمانان اصول آن را تبیین کردند ( توضیح دادند ) و آن چه که آن را به صورت دانشی مستقل قرار داد ، به آن افزودند و فرنگیان اسم این علم را به زبان خود منتقل کردند . اولین کتاب جبر از محمد بن موسی خوارزمی است ( بود ) و مسلمانان علم " مثلثات " را به صورت دانشی مشتقل و کامل ساختند . و آثار برجسته ی آن ها در علم نجوم بسیار است . در جای جای سرزمین اسلامی رصدخانه ها ایجاد کردند و این دانش را از خرافات رماّلی پاک کردند و زیج های ( الأزیاج : ج زیج : جدول محاسبه ی چگونگی حرکت سیارات ) دقیق پر فایده به وجود آوردند . و قائل به کروی بودن زمین و حرکتش به دور محور خود شدند و اسطرلاب دقیق را اختراع کردند و جای بسیاری از ستارگان را مشخص نمودند و مقدار سال شمسی را محاسبه کردند که منبع مهمی برای دانشمندان زمان ما بود . آن ها هم چنین در مورد " مکانیک " نوشته اند و نوشته های خود را علم " الحیل " ( چاره ها ) نامیدند . و در باب ایجاد و انتشار صوت تحقیق کردند و پدیده ی جذب آهن ربایی را شناختند . و مطالعات ارزشمندی در علم نور دارند که ( در این مورد ) کسی بر آن ها سبقت نگرفت . و نظریات اجتماعی و اقتصادی ابن خلدون در مقدمه ی تاریخ مشهورش ( تاریخ ابن خلدون ) دانشمندان غرب را به شگفتی واداشته است و بسیاری از آن ها او را بنیان گذار علم جامعه شناسی و اصول اقتصاد سیاسی به شمار آوردند . اگر چه نیروهای ستم علیه مسلمانان توطئه کردند و آن ها را در برهه ای از زمان از رهبری نهضت علمی بازداشتند، در گذشته قدرتشان را اثبات کرده اند و می خواهند دوباره صفحات زیبایی را در تاریخ ، با نوآوریشان رقم بزنند که همان طور که دانش آن ها افتخار انسانیت در گذشته بود ، شایسته ی افتخار انسانیت در گذشته باشد .
ص 43 // تمرین ششم // درس پنجم
- الاغ : گرگ جلو آمد ، در حالی که من حیله ای ( چاره ای ) برای مبارزه با او ندارم . پروردگارا ، راهی به من الهام کن ، زیرا زندگیم غیر ممکن است . ادعا می کنم که بیمارم تا با نیرنگ و حیله نجات یابم . - پس خود را به لنگی می زند و گرگ وارد می شود و الاغ را مورد خطاب قرار می دهد : چرا مانند یک فرد لنگ راه می روی ؟ ای با وفاترین دوست ! چگونه شکایت داری ؟ چه دردی است ؟ در حالی که من بهترین پزشکم ! پایت را به من نشان بده تا تو را از زخم وحشتناک شفا دهم . - پس گرگ جلو می آید تا پای الاغ را معاینه کند . الاغ می گوید : سپاس و تشکر من بر تو باد و خداوند از جانب من به تو جزای خیر دهد . خار به پایم آسیب رسانده است ، پس خار را بیرون آور تا مرا راحت کنی . - پس گرگ نزدیک می شود و ( الاغ ) با شدت لگدی به او می زند ، در حالی که می گوید : و اگر نتوانم تو را بکشم ، پس مرا بخور ، ای گرگ ! - گرگ در حال جان کندن : این چنین زندگیم را به پایان می برم ، سرانجام غرور این چنین است . من قصاب هستم . به من چه ( مرا چه ) که ادعای پزشکی الاغ ها را بکنم ؟ در دروغ گفتن به مردم چیزی جز شر بسیار وجود ندارد . - الاغ پس از مرگ گرگ : خدا را به خاطر عقل سپاس می گویم ، زیرا نجاتم در عقلم بود . خدا را سپاس می گویم زیرا اگر نیرنگ و حیله ام نبود ، زندگیم تباه می شد . خداوند به خاطر بردباری و پایداریم ( استقامتم ) برایم عمر نوشت . ( منظور عمر دوباره است . )
کلمات و اصطلاحات درس ششم السلوﻚ الحیوانـﻲ : رفتار حیوانی الفلاة : دشت ، بیابان مُجْـتـَمَع : جمع شده ، گرد آمده لِـنـَسْـتریحَ : تا آسوده شویم ، تا راحت شویم حولَ : پیرامون الدُّبّ : خرس هاهُـنا : این جا أغارَ : شبیخون زد رَوَی : روایت کرد ، حکایت کرد أُغیرُ : شبیخون می زنم قد رَوَوْا : حکایت کرده اند ما ذا جنیتَ ؟ : چه جنایتی مرتکب شده ای ؟ السَّـلـَف : پیشینیان لستُ أذکُـرُ : به یاد ندارم ، به خاطر ندارم قِـدْماً : در گذشته ، در قدیم أصبحتَ : شدی أسَـرَّ : افشا کرد أدْنـَی الوَرَی : پست ترین مردم الخـَلـَف : آیندگان الفـَطِـن : زیرک ، باهوش أذ ْنـَبَ : گناه کرد الفصیح : زبان آور أعْـرَضَ : امتناع کرد السّـاحة : حیاط ، میدان فـَلـْـنـَعْـتـَرِفْ : پس باید اعتراف کنیم طـَریح : افتاده بَـدَرَ : سر زد کُـن ِ الذ ّبـیـح َ : تو ( آن ) قربانی باش اِستـَتـَرَ : پنهان شد ، مخفی شد هَـیّـا : زود باش النـَّـمـِر : پلنگ اُخرجْ بنا : با ما بیرون بیا کَم مِـن : چه بسیا ر
درس ششم رفتار حیوانی از : احمد شوقی [3]
در جنگلی حیوانات دور هم جمع شده اند . شیر : ما در این جا گرد آمده ایم تا در کار خویش بنگریم طاعون ، آن بیماری لعنت شده ، گریبان گیر ما شده است . و حکایت کرده اند که پیشینیان در قدیم برای آیندگان این راز را بیان کرده اند : همانا " وبا " به هر گروهی که گناه کردند ، نزدیک می شود . ولی اگر آنان از آن ( گناه ) روی گردانند ، بیماری از بین می رود . پس باید به ان چه از ما آشکار شده و آن چه از ما پنهان است ، اعتراف کنیم . سپس مفسد و کسی را که به خلق ( مخلوقات ) تعدّی کرده است ، قربانی می کنیم . پلنگ : این همان نظر صحیح است . روباه : سرورمان شیر زنده باد .. هر کس نظر خود را اظهار خواهد کرد تا ( بیماری ) را از اهل شهر ( مردم ) بر طرف کند . شیر : پس ای قوم ! این نظر من به شماست ، که آن ، نظر صریح است . ( ای مردم نظر صریح مرا بشنوید . ) چه بسیار کشته و مجروحی که آنان را در دشت و بیابان رها کرده ام . آیا مرا گناهکار می پندارید ؟ روباه : هرگز ، تو سزاوار ستایشی . ای پادشاه حیوانات ! همه ی مردم را بکش تا راحت شویم . پلنگ : اما من بر تمام زمین ترس را پراکنده کرده ام . هنگامی که تاریکی فرا رسد ( سایه ی شب ، فرو افتد ) ، می روم و بی تردید کودکان را می دزدم . آیا مرا گناهکار می پندارید ؟ روباه : هرگز ، زیرا فضل تو پنهان نیست . خرس : من در حال خوردن میوه های مزارع ، آن ها را غارت می کنم . و هنگامی که از دهی عبور کنم ، دستانم بچه های کوچک ده را خفه می کند . آیا آن بر من مذمتی است ؟ ( آیا آن کار من شایسته ی نکوهش است ؟ ) پلنگ : حاشا از این که مذمت را برگزینی . روباه در حالی که رو به الاغ می کند : و اکنون ای الاغ ، تو را چه شده که با راحتی سکوت اختیار کردی ؟ بگو . گرگ : چه جنایتی انجام دادی ؟ الاغ : من جنایتی نکردم و به یاد نمی آورم که کار زشتی داشته باشم . گرگ : ای پست ترین خلایق ، از کِـی زیرک و زبان آور شدی ؟ الاغ : یک روز گرسنه بودم و نزدیک بود که شب فرابرسد . پس گیاه پژمرده ای را در قسمتی از حیاط دِیر ( صومعه ) افتاده ( بر زمین ) پیدا کردم . روباه : آیا از آن خوردی ؟ الاغ : بله ، خوردم . پلنگ : به تحقیق اعتراف کرده ای . گرگ : قربانی باش . شیر : در قانون ما هر که به مال وقفی دست بزند ، خونش مباح است . این کسی است که با خوردن اموال صومعه ها ، " وبا " را آورد و خونمان را مباح ساخت . پس او را بگیرید و آتش بزنید و از جسمش برای خداوند قربانی قرار دهید تا شفایمان باشد . پلنگ : بشتاب ! گرگ : با ما بیرون بیا .. پلنگ : مرده باد کسی که آسایش ما را نخواهد . روباه : اگر جوان پر زور و قدرتمند باشد ، کارهای زشتش با ارزش است . اما هر گاه ضعیف باشد ، مسلماً استدلالش ضعیف است .
[1] . ابو جعفر محمد بن حسن طوسی – که تربتش پاک باد – ملقب به " شیخ الطائفة " در سال 385 هجری قمری در طوس متولد شد . از بزرگان دانشمندان مسلمان بود . از جمله ی تألیفاتش کتاب " التبیان فی تفسیر القرآن " است . (وی) در سال 460 هجری قمری وفات یافت . [2] . منفلوطی : مصطفی لطفی منفلوطی ( 1289 – 1343 هـ . ق / 1872 – 1924 م ) نابغه ای در نویسندگی و ادبیات . شیوه ی نگارش وی پاک و شیرین است . در منفلوط ِ مصر در خانواده ای که به پرهیزگاری و دانش شهرت داشت ، متولد شد . در الأزهر علم آموخت و با شیخ محمد عبده ارتباط یافت و به همین دلیل شش ماه زندانی شد .کتاب ها یش عبارتند از : " النظرات " ، " العبرات " ، " فـي سبیل التاج" . [3] احمد شوقی : ادیب مصری معاصر ، در سال 1285 هـ . ق . / 1868 م . متولد شد . او از مشهورترین شاعران مصر است . به " امیر الشعراء " ملقب شد . از آثارش : " أسواق الذهب " و " الشوقیات " می باشد . در سال 1351 هـ . ق . / 1932 م . وفات یافت . ادامه قسمت دوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:56 توسط علي فیروزان Alifiroozan.blogfa.com |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
علی فیروزان
|
|
RSS
|